مخاطب ممــــــــنوع ....!



دیشب توی خواب معقولتر بودم . انگار کمی آرامتر . صبح که بیدارشدم و فهمیدم که دنیای بیداری و واقعیت به آن تکّۀ کوچک و کوتاه ِ کابوس هم سرایت کرده برای چندساعتی گیج بودم. داشتم فکر میکردم حالا از خواب و ازبیداری حالا از اینهمه " زنده گی " به کجاپناه ببرم تابتوان در آن کمی مُرد ؟ آنقدر که برای بقیۀ زنده گی توان بلند شدن داشته باشی. خدایا مرز خواهش و التماس و غرزدن هایم در هم ریخته. قربانت خودت با خدایی هایت سوایشان کن.
غبغب نداشته ام تیر میکشد . و انگار آتشفشان هزاران بغض فروخورده در همان حوالی . خواب بیدار شدن میبیند. پلک هایم از کار افتاده اند به گمانم ! باز و بسته شان توفیری ندارد . و در هردو حال یک تصویر به مغز ِ در مرزهای انهدامم مخابره میشود و تودهء نسبتا چرب ِ احتمالا خاکستری ِ عصبها آن تصویر واحد را به شکل درد ، ترس و اندوه به همهء بدن تفهیم میکند. اینگونه است که چشمها میبارند. دردی در سینه تیر میکشد.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

Mike Mark تبلیغات | مشاوره | اموزش | دیجیتال | مارکتینگ | محتوا | بازاریابی تراتیل شعریة وأدبیة بنکهة حویزیة فروشگاه اینترنتی خرید لباس سوالات آزمون استخدامی سازمان مالیاتی کشور تعمیر شیشه سکوریت , 09121279023 آموزش زبان انگلیسی سینما و کلمات